تقسیم رانت لذت؛ چگونه جمهوری اسلامی ما را میخرد
«من عاشقش بودم و او هم عاشقم. من مبارز سیاسی بودم و او در دنیایی کاملاً متفاوت زندگی میکرد. او به ایران میرفت و من، به دلیل فعالیتهایم علیه رژیم، جرئت رفتن نداشتم. بعد از سالها، درست وقتی فکر میکردم همه چیز خوب پیش میرود، روزی برگشت و گفت دیگر نمیتواند با من باشد. نه به این دلیل که عاشقم نبود، بلکه میترسید اگر ازدواج کنیم، به خاطر فعالیتهای سیاسی من، دیگر نتواند به ایران برود. او سفر به ایران، قرمه سبزی در خانه مادرش و پارتیهای پنهانی را به زندگی با من، که میگفت عشقش هستم، ترجیح داد.»
